

ابتدا، ادامه و انتهای هر کاری سختی های خودش را دارد. ما با همه اینها درگیر بودیم که هر کدام داستانی دارد.
ابتدا: شرایط عمومی دانشجویان دانشگاه سال به سال بدتر می شد و محدودیت ها افزایش می یافت و بچه ها ناراضی تر می شدند. و ما هم برای فریادهای در گلو رسوب کرده مان را مجالی می خواستیم. اینجوری شد که چند نفری دور هم جمع شدیم و به قدیمی ها کانال زدیم و کلی سبک و سنگین کردیم و گفتیم که کلاغ را به هوا میفرستیم. فرستادیم، در حالیکه به غیر از بیداری غیر دانشجویی نشریه ای نبود و دانشجویان کمی با محدودیتهای زیاد کار فرهنگی می کردند. انجمن اسلامی هم که سه سال بود نداشتیم و بسیج که کار خودش را هم نمی کرد. و کلا جایی برای نفس کشیدن نبود. سختی تبلیغات و پنهان کاری های آن و تولید مطالبی که بتواند بچه ها را جذب کند در واقع کار مشکلی بود. دیگر شروع شده بودیم و خیلی ها ما را باور کرده بودند. یک هدف مشخص داشتیم برای اردیبهشت که گذشت و تمام برنامه مان به آن ختم می شد.
ادامه: سختی کار بیش از تصور بود، درآوردن دو نشریه با این حجم در هفته چیزی بود که خیلی ها می گفتند چنین نکنید، ولی باور داشتیم برای هدفی که دنبال کردیم چنین فشاری را باید تحمل کنیم. و تحمل هم کردیم. اما مشکلات نسنجیده و پیش بینی نشده ی زندگی نیمی از نیروی ما را گرفت و نیمه ی دیگر با تلاش و تقلا ادامه می دادند تا پرچمی که دیگر به دستمان افتاده بود به زمین نیاید و راه را تا وصول موفقیت ادامه دهیم. کم و بیش کارمان با افول روبرو شد و البته اعتماد شما هم کاهش یافت ولی امیدوار بودیم که کمک هایی دریافت کنیم و کارمان را ارتقا دهیم، دریافت کردیم ولی کم بود و ارتقا نیافتیم. هزینه ها هم کم نبود برای مان و «قوز بالا قوز».
دیگر فشار را هم نمی توانستیم تحمل کنیم چون می دیدیم که به هدفی که تعیین کرده ایم نمی رسیم و باید طرحی در می انداختیم. گفتیم قید هدف مان را بزنیم و فقط سعی کنیم یک نشریه باشیم. یک نشریه دانشجویی. ولی باز کم می آوردیم؛ باید بدانید که ما هم دانشجو بودیم مثل همه شما، درس و کلاس و زندگی و استراحت لازم داشتیم.
متاسفانه همیشه تعداد آدم هایی که کنار گود نشسته اند و حتی زحمت «لنگش کن» گفتن را هم به خودشان نمی دهند در دانشگاه ما خیلی زیاد است و کسانی که برای اصلاخ آن تلاش می کنند از تعداد سال های عمر آقای قاضی کمترند.
انتها: در یک ماه اخیر وقت مان کمتر هم شد و مشکلات مان بیشتر اما به خاطر آن مسئولیتی که داشتیم با هر زحمتی نشریه را بالا آوردیم . اما حالا بهانه ما برای این کار دیگر کم شده؛ دیگر با تشکیل انجمن های اسلامی هر چند مبهم و آمدن نشریه افق نو که چشم انداز خوبی برای آینده دارد و نشریه بیداری که اخیرا دانشجویی تر شده، دلیل اولیه ما برای بودن که همان وجود تریبون های دانشجویی در دانشگاه بود دیگر باقی نمانده است و دلیل زیادی برای ماندن ما نیست.پس می رویم تا سال بعد در لباسی دیگر به مبارزه ادامه دهیم. به امید روزی که دانشگاه ما هم دوست داشتنی شود تلاش می کنیم...
پرده افتاد صحنه خاموش...
تابعد...

از اتفاقات مهم امسال دانشگاه قم حضور وزیر و معاونین وزارت علوم در دانشگاه قم بود که حوادثی را در بر داشت. یکی از موثرترین این اشخاص دکتر خرمشاد معاون فرهنگی وزارت بود که وقت زیادی را برای دانشجویان گذاشت. او وقتی که می رفت قول داد تا یک ماه دیگر بازگردد اما نیامد زنگ زدیم تا ببینیم که چرا نیامده است.
شنبه صبح ساعت ۱۱:۳۰ به شماره موبایل دکتر که نشریه افق نو آن را چاپ کرده بود زنگ زدیم. دکتر خسته بود اما جواب سوال های ما را داد.
کلاغ: آقای دکتر خرمشاد قول داده بودید اواخر اردیبهشت ماه بیایید. از شما خبری نشد. چرا نیامدید؟
دکتر خرمشاد: قول نداده بودم که من می آیم. قرار بود یکی از معاونین وزارت علوم برای افتتاح سالن ورزشی بیاید.
کلاغ: اما در فیلم ها هم که موجود است، شما قول داده بودید که بیایید.
- من آرزو دارم شما روزی معاون وزیر بشوید تا سختی کار را بفهمید. و ببینید که می توانید به قول هایتان عمل کنید یا نه. اما من پیگیر کار بوده ام.
کلاغ: خب نتیجه پیگیری ها چه شد؟
- فکر کنم اثراتش آشکار شده باشد. یخچال و فرش و کامپیوترها رسیده اند.
کلاغ: اما همه خواسته ما اینها نبود. اینها بخش کوچکی از خواسته های ما بوده اند. ما از شما خواسته بودیم تکلیف دانشگاه مان را روشن کنید و از بلا تکلیفی در بیاورید.
- اللهم بیر بیر. شما خواسته هایتان را مطرح کردید و ما در چند مرحله کوتاه مدت میان مدت و بلند مدت به پیگیری آن خواهیم پرداخت. ذر کوتاه مدت این وسایل تهیه شد، و بقیه مسائل هم مثل ساختمان های نیمه کاره به مرور پیگیری خواهد شد.
کلاغ: آقای دکتر بچه ها از لفظ پیگیری دل خوشی ندارند و آن را بهانه ای برای عقب انداختن کارها می دانند.
- مومن خدا ساختمان که یک روزه ساخته نمی شود.
کلاغ: ما خودمان این را می فهمیم ولی قبلی ها هم همیشه مشغول پیگیری بوده اند. شما زمان بندی از پایان کار اعلام کنید.
- دانشگاه قم در حیطه وظایف من نیست و رئیس کمیسیون داخلی دانشگاه معاون آموزشی وزیر است. اما اینها خواسته های شما بود که ما پیگیری کردیم.
کلاغ: آقای دکتر شما معاون فرهنگی وزیر هستید. ولیکن هیچ حرفی از مسائل فرهنگی نزدید؟
- اگر اینطور است شما چرا آن خواسته ها را مطرح کردید. ولی ما به همه مسائل پرداختیم مثلا الان تجهیزاتی برای تئاتر تهیه شده و از طرفی معاون دانشجویی دانشگاه دیگر عضو هیئت علمی دانشگاه شده و لازم نیست هر هفته به زاهدان برود، ساخت سالن ورزشی رو به اتمام است، همینطور ساخت مسجد كه در حال پیگیری است.
کلاغ: آقای خرمشاد یکی از مسائل مهمی که بچه ها مطرح کردند حضور قدرتمند حراست در دانشگاه قم بود. برای این مساله چه اندیشیده اید؟
- ما در همان زمان جلسه ای گذاشتیم و قرار شد تمهیداتی انذیشیده شود که قدرت های دانشگاه بالانس شود.
کلاغ: یعنی دست و پای حراست جمع می شود؟
- با حضور دائمی معاون دانشجویی در دانشگاه قرار شد همه چیز سر جای خود قرار گیرد و کسی از حد قانونی خود فراتر نرود.
کلاغ: آقای خرمشاد ما شنیده ایم که استعفای آقای قاضی به دست شما رسیده است. آیا تایید می کنید؟
- من الان دارم این مساله را از شما می شنوم. بعد من چه کاره ام باید به دست آقای وزیر برسد.
کلاغ: آقای خرمشاد مشکل اصلی ما ریاست دانشگاه و یا درست تر بگوییم سرپرست آن است. آیا 11 سال برای یک سرپرست کافی نیست؟
- شما ابتدا از صحت و سقم حرفتان مطمئن شوید و بعد آن را مطرح کنید.
کلاغ: یعنی شما این را تکذیب می کنید؟
- نه من اطلاعی از این قضیه ندارم اما اگر درست هم باشد اشکالی ندارد.
کلاغ: اما در اکثر قوانین برای سرپرست محدودیت زمانی مشخص شده است؟ در وزارت علوم چگونه است؟
- مشکل قانونی ندارد فقط خود سرپرست از یکسری از مزایای ریاست محروم می شود.
کلاغ: ممنون آقای خرمشاد که وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.
آقای خرمشاد: من هم متشکرم. سلام مرا به بچه های دانشگاه قم برسانید.

جعفر مرتضوی
من در دانشگاه قم دوستان عزیزی دارم که می گویند، ما مشکلات زیادی در دانشگاه داریم – مثل وضعیت سیستم آموزشی ، فرهنگی دانشگاه، وضعیت رفاهی دانشگاه، ضعف سیستم مدیریتی و... – که بسیار بیشتر از تفکیک جنسیتی در دانشگاه اهمیت دارند. هرچند نظر این دوستان را محترم می دانم و تاکید می کنم که این مسائل به جای خود اهمیت فوق العاده و فوری دارند اما هیچ کدام به پای تفکیک جنسیتی نمی رسند. آقای قاضی این مسئله را یکی از افتخارات دانشگاه قم می داند( در مصاحبه با بیداری دانشجویی شماره 46). در نشریات دانشجویی حالا از سر مخالفت و یا موافقت به هر حال نسبت به این موضوع واکنش نشان داده می شود و اگر قرار باشد در خارج از دانشگاه نیز مطلبی راجع به شرایط اجتماعی، فرهنگی ما مطلبی نوشته شود به آن اشاره می کنند( مثل نوشته ی روزنامه ی اعتماد و یا سایت آفتاب) سر کلاس ها خیلی وقت ها بین دانشجویان و اساتید راجع به آن صحبت می شود و اگر ما بخواهیم اتفاقی را در دانشگاه بسنجیم مثل اینکه چرا فلان همایش اینطور شد یا آن کانون خوب نمی تواند عضو بگیرد یا اینکه چطور است که دانشگاه قم درامتحان فوق قبولی زیاد یا کم می دهد( بسته به نظر آن شخص) ، تفکیک را به عنوان نکته ای مهم در تحلیل مان لحاظ می کنیم.
دوست دارم با توجه به نکات بالا، راجع به تفکیک جنسیتی چند مسئله را مطرح کنم:
1- متوجه شده ام که دانشجویان به دلائل متعددی از حرف زدن در مجامع عمومی و نوشتن راجع به تفکیک جنسیتی اکراه دارند. گروهی خود را قانع کرده اند که چون ما در زمان انتخاب دانشگاه می دانسیتم که این دانشگاه به این شکل اداره می شود پس حق اعتراض نداریم و با این استدلال حق اعتراض که چه عرض کنم، حق فکر کردن و حرف زدن را نیز از خود دریغ کرده اند و گروه دیگر نیز با نوعی شرم و ترس از کنار این موضوع می گذرند. انگار نوعی واهمه همراه این آدم ها است که اگر در جلسه ای رسمی بگوییم یا در نشریه ای بنویسم که من با تفکیک مخالفم، در را برای زدن برچسب ها به خودمان باز گذاشته ایم. حداقلش را به شما بگویم این است که این چندمین بار است که من راجع به تفکیک مطلب می نویسم و یاد ندارم کسی به من برچسبی چسبانده باشد. پس اگر راجع به این تفکیک نظرمخالفی داریم بد نیست که آن را به شکل رسمی تری نیز منعکس کنیم.
2- تفکیک سطوح مختلفی دارد و به انحاء مختلفی نیز بر زندگی دانشجویی ما اثر می گذارد. برای مثال بعضی از دانشجویان می گویند ما بر اساس دفترچه ی آزمون پذیرفته ایم که کلاس های آموزشی دانشگاه قم به شکل تفکیک شده برگزار می شود -و گروهی از این دسته نیز تاکید می کنند که اتفاقا شاید این موضوع نیز برای روند دانش آموزی ما مفید باشد- اما دانشگاه حق ندارد با جدا کردن فضای غیر کلاسی (از دم در با مینی بوس های تفکیک شده بگیرید تا جدایی میان فعالیت های انجمن ها و کانون های دانشگاه) با ما اینچنین بی ادبانه، همچون بچه های دبیرستانی برخورد کند.
3- آقای قاضی در آخرین مصاحبه ی خود با نشریه ی بیداری دانشجویی ، شماره 46 می گوید: " هرگز نباید تفکیک موجب عدم توازن در توزیع امکانات رفاهی، و آموزشی شود و هر وقت این این اتفاق افتاد لازم است دانشجویان پیگیر شوند تا به کمک آنها برطرف شود."ظاهرا آقای قاضی نیز به این نتیجه رسیده اند که تفکیک ممکن است باعث نوعی تبعیض در دانشگاه شود و جالب تر اینکه از دانشجویان خواسته اند که این موارد را گوشزد کنند تا برطرف شود. فکر می کنم تبعیضی که آقای قاضی به آن اشاره می کنند بیش از اینکه شامل حال آقایان شود، بر خانم های دانشگاه فشار وارد می آورد.
بدون اینکه لازم باشد دانشگاه هزینه های نابجا کند می شود با ادغام دو کتابخانه و دو سایت دانشگاه گوشه ای از این عدم توازن در توزیع امکانات را مرتفع ساخت، و از طرف دیگر-بهتر است آقای قاضی نیز توجه کنند که- گوشه ای از همین قوانین تفکیک طلبانه ی دانشگاه، خود مروج تبعیض است. برای مثال دانشجویان دختر بر خلاف دانشجویان پسر نمی توانند در برنامه ای عمومی به اجرای تئاتر بپردازند. آیا با توجه به راهکاری که در شماره ی 2 آمد دانشگاه نباید در وضعیت قوانین نانوشته ی خود تحولی ایجاد کند؟! به مسئله ی تبعیض بر اساس تفکیک پیش از این در مجله ی تارا شماره 3 و وبلاگ واژه ای در قفس به شکل مبسوط تری پرداخته ام.
4- آقای قاضی در همان مصاحبه ی کذا می گویند: " برخی از دانشجویان تصور می کنند که تفکیک موجب کاهش رشد تحصیلی، ازدواج، جامعه پذیری و تکامل شخصیتی و ... می شود ولی از لحاظ علمی ( که مورد تایید دین هم است) اصلا اینطور نیست و آمار های مقایسه ای را اگر بررسی شود؛ عملا نتیجه ای برعکس حاصل می شود." راستش نمی دانم آقای قاضی دارد دقیقا راجع به کدام آمارهای علمی حرف می زند و راستش در کل شک دارم که اصلا تحقیقی علمی با موضوع تکامل شخصیتی و تفکیک جنسیتی انجام شده باشد و نتیجه اش با حرف آقای قاضی یکی باشد. خصوصا که کمی نیز به قوه ی مشاهده ی خود نیز بیشتر از حرف های آقای قاضی و دوستانشان ایمان دارم. راجع به این مورد حرف های زیادی دارم و اگر فرصتی شود در نوبتی دیگر بیشتر حرف خواهم زد.
5- هرگاه به تفکیک جنسیتی در دانشگاه عمیق فکر کرده ام یا نوشته ام به زنان و دخترانی نیز که این دانشگاه با قوانینش، دستمایه ای برایشان ساخته تا رضایت خانواده هایشان را برای ادامه ی تحصیل جلب کنند نیز اندیشیده ام. همانقدر که به این دانشگاه و مسئولانش بدبینم نسبت به خانواه هایی نیز که به جوانان شان چنین بی اعتمادند، نظر مشابهی دارم. از سوی دیگر باید شاد بود که دانشگاه قم حداقل برای گروهی از جوانانی که در غیاب چنین محیطی ممکن بود هرگز نتوانند طعم تحصیلات دانشگاهی را بچشند، مفید بوده. با این همه مطمئنم که برای این قشر باید فکر دیگری کرد و چاره ی دیگری اندیشید. وضع قوانین با ملاک قرار دادن شرایط اقلیت و چشم بستن بر نیازها و خواسته های اکثریت راه مناسبی نیست. باید وضعیت این گروه نیز جدا بررسی شود و راهکارهای مناسبی یافت شود.

ویژه نامه خواهران:
لبخند تلخ واحد خواهران به واقعیت های واحد خواهران
- واقعیتی تلخ به زبان شیرین برای مدافع حقوق دختران در دانشگاه؛ حاج آقای قاضی
وقتی بعد از مدتها بری پای درد دل بعضی ها که خیلی دلشون پره، مخصوصا اگر مدتها باشه حالی ازشون نپرسیده و دردشونو نشنیده باشی، مخصوصا اگه حرف تو گلوشون گیر کرده باشه و نتونن پیش کسی بگن، مخصوصا اگه دانشجو باشن، مخصوصا اگه دانشجوی دانشگاه عزیز! قم باشن، مخصوصا اگه از اهالی واحد خواهران دانشگاه قم باشن ...!
حالا حسابشو بکن که چه دل ِ پری دارن بندگان خدا.
از کجا شروع کنند؛ از کدوم وعده داده شده و عمل نشده، از کدوم استاد طرفدار حقوق مردان، از کدوم رفتار توهین آمیز کارمند های دانشگاه (بعضی ها ، خدای نکرده فکرتون پیش حراست و اینا نره هاااا)، از مقررات دانشگاه قم بگن که واسه خودش یه کتاب قانونه! یا از قوانین حیرت انگیز واحد خواهران دانشگاه قم، که چه عرض کنم خدمتتون، صد رحمت به قانون حمورابی، بابا آخه اون پادشاه بویی از تمدن برده بود، اما اینا تو قرن 21 تمدن که چه عرض کنم، قانون ِ...!
اهالی واحد خواهران دانشگاه عزیزمون یا بهتره بگم زندانیان زندان زنان ، بازم زندانیا یه حقی دارن تو محوطه و هوای آزاد قدم بزنن اما توی این دانشگاه ما کمتر حقوقی داریم. آخه تا کی تقسیم امکانات 9 به 1؟
از کلاسهایی بگن که کف اون با موکت پوشیده شده ( چون یه روز خوابگاه بوده)! از تخته کلاس که روی درهای کمد دیواری آویزون شده. اتاق های خواب 12 متری که با 30 تا صندلی آزار دهنده پر شده! از پکیج های ناکام از خنک کردن و گرم کردن دانشجوها! از سایت هایی که چندتا دستگاه رایانه دارن و چند صد برابر هر یه دونه دانشجو هست. تازه همین رایانه ها هم خرابند و اینترنت همیشه قطع که شهره آفاق شده! آب و برق هم بماند که اخیرا اونم واسه ما ناز می کنه!
از بوی نا مطبوع غذا توی راهروها، وقتی که ظهر می شه! از باغبونای عجیبی که هر روز صدبار می رن و میان، خاک می برن و میارن آخرش هم هیچی تغیر نمی کنه! ( عین بازی های بچگی که باید بگردی ببینی چی تغییر کرده). اُه،اُه، از مرزبانی واحد خواهران بگن که اگه کسی برای ارائه ی نامه ای یا کاری مراجعه کنه ..... زبونم لال .. وای ..!
از حراست درب ورودی بگن که از فرق سر تا نوک پا ازت ایراد در می آره، (عجب هفت خانی داره اینجا واسه خودش؛ واحد خواهرانو می گم!!!) حالا دیگه مامورای مخفی بماند...
آخ، آخ[ یادم رفت بگم، اگه زبونم لال یه موقع جزوه ای، کار فرهنگی، علمی، هنری با یه برادر داشتید، وای ... خدا نیاره اون روز و، توی بلوار... وای ... از این کارها نکنی ها، واگرنه فرداش... آخ، آخ،آخ!
چطور یادم رفت بگم دفتر امور فرهنگی رو که اگر یه موقع دلت از جایی گرفته بود می تونی به توصیه ی مشاور بری اونجا ثبت نام کنی برای اعزام به اولین اردو، آخه این اتاق اهم فعالیتش تو همین موضوعه، اشتباهی اسمش امور فرهنگی و فوق برنامه شده، می خواستن بنویسن« امور رسیدگی به اردوهای دانشجویی» اما گفتن حالا تابلو رو نوشتن اسرافه...! پول بیت المال و خرج کنن که چی؟ حالا خودشون میان میبینن دیگه... . یادم رفت بگم از مراودات صمیمانه مسئول کانون ها و مسئول انجمن ها ... حالا بماند ما هم چشمامونو می بندیم...! نگفتم از رستوران یا به قولی سلف خودمون که دم دمای امتحانات می شه سالن مطالعه، به علت کمبود، (ببخشید) عدم وجود سالن مطالعه. چه حالی میده درس خوندن با بوی مطبوع غذا...!
حالا آقای قاضی بماند که سلف اینجا هم اِی ،شبیه یک دهم از فضای سلف برادران می شه. . روزای سه شنبه ماشاالله خدا زیادشون کنه. (دخترا رو نمی گم، میز و صنلی رو می گم )
از درب همیشه بسته انتشارات به علت خرابی دستگاه بگن که همیشه در انتظار خدماتی هاست!(که در اصل خراب نیست قطعات دستگاه رو بردن اون طرف تا خدای نکرده کار آقا پسرا لنگ نمونه ما دخترا هم که...)
از نمازخونه بگن که چند متر مربع بیشتر نیست و در مقابل حداقل هزار دانشجو، چه گلستانی شود، نماز که می خونن، استراحت که می کنن، موسیقی گوش می دن، غذا می خورن، موبایل شارژ می کنن، موهارو شونه، صورتو ... در همین حین هم به صداهای بلندگو هم که پخش می شه باید گوش بدن. هر روز یه بحث: دختر مسلمان، دختر الگو، دختر برتر، دختر هر روز بهتر از دیروز؛ دینگ دینگ.
سرسام گرفتیم بابا، و شقاوتمند کسی که مریض باشه و بخواد یه کوچولو چشماشو رو هم بذاره، دیوونه نشه شانس آورده. تازگی ها هم که در همین جای مجهول الهویه امتحان هم می گیرن چون یه گروه امتخان دارن و سالن امتخانات نداریم(بقیه بیرون)؛ کلاس اندازه استاندارد نداریم، آموزش ِ ... نداریم، کتابخانه با امکانات کافی نداریم، و خدا می دونه با چه توهیناتی دانشجوها رو از نمازخونه بیرون می کنن.
آقای قاضی اگه یه زمانی تونستی، سری به بچه های خوابگاهی بزنید، قالیچه 6 متری که به چشمشون فرش نخ فرنگ می آد و یخچال رده ی «E» که به چشمشون ساید بای ساید ِ، اونا هم واسه خودشونعالمی دارن!یخچال هایی که می گن یک سال توی انبارها خاک می خورده اما باید باج داده می شد، نه از سر وظیفه، برای ساکت کردن باید داده می شد، که بعد از اون جلسه ی .... تصمیم گرفتن از این ابزار بالاخره استفاده کنن و از خاک خوردن نجاتشون بدن.
دانشکده، که واسه ما توهمه، دانشکده برای ما یعنی اتاق 12 متری با یه کارشناس که بغل اتاقش یه اتاق
دیگه اس با یه کارشناس دیگه واسه یه رشته دیگه. ( این تعریف دانشکده تو واحد خواهرانه)
از درد دل بچه ها موقع انتخاب واحد که نخواید بگم که طوماری است.
از درد دل بچه های کانونی که با کدوم بودجه و امکانات و مجوز و ارزش؛ چه کار باید بکنن.
و در همین حین هم که بعضی ها نیومده و از راه نرسیده نمی دونیم چه جوری می شن: موسس انواع کانون ها و دبیر اقسام انجمن ها و فعال برنامه ها...(خودتون خوب می دونید که خانم ... رو نمی گم، اصلا اصلا)
چرا کسی پیدا نمی شه به این اکاذیب رسیدگی کنه هم، بماند! خدا عالمه، نمی دونیم اینجور مواقع کمیته ناظر کجاست؟! آهان یادم رفته بود، بابا خودیه، عیب نداره، بی خیال... .
از بودجه هایی بگن که به لطف جلسه وزیر و معاونینش می گن داده شده اما هنوز اینور ازش خبری نیست.
پس چی شد حاج آقا قاضی.
این درد دل طولانی شد البته بقیه اش رو گفتم دندون رو جیگر بذارن.
باز هم اعتراض علوم کامپیوتری ها
روز یکشنبه ی این هفته دانشجویان علوم کامپیوتر به نشانه ی اعتراض به وضعیت آموزشی گروه، دست به تجمعی زدند که با حضور ماموران حراست و اساتید گروه همراه شد. این ها، همان دانشجویانی بودند که تا چند ماه قبل هیچ عضو هیأت علمی نداشتند و صدایی از آن ها درنمی آمد.
شیشه شکستن هنر نمی باشد!
شکستن شیشه ی سایت دانشگاه در روز چهارشنبه هم که به دلیل جمعیت زیادی که برای انتخاب واحد پشت آن جمع شده بودند نکته ی قابل ذکریست. لازم به ذکر است که در زمان انتخاب واحد ترم گذشته نیز یکی از همین شیشه ها شکسته شد. من نمی دانم چرا برای اعتراض شیشه می شکنند! با شیشه شکستن و درخت، میز و نیمکت آتش زدن نه تعداد کامپیوترهای سایت اضافه می شه و نه دانتشگاه مختلط می شه!
دخترها باز هم مظلوم واقع شده اند
آقای مدرسی پاسخگو باشد، دخترها پیگیر
کلاس های مطبوعات و سردبیری واحد خواهران اصلا تشکیل نشده است. طبق قوانین وزارت علوم که به تازگی تغییراتی هم یافته، تمامی کسانی که مایل به گرفتن مجوز نشریه برای مدیر مسئولی یا سردبیری هستند موظفند در این کلاس ها شرکت کرده و مدرک آن را دریافت کنند. دانشگاه نیز طبق قوانین باید در هر ترم حداقل یک دوره از این کلاس ها را برگزار نماید(مثلا در آخر ترم و وسط امتحانات برگزار می گردد). این در حالیست که این کلاس ها برای واحد برادران تشکیل شده اما برای واحد خواهران هنوز هیچگونه تصمیمی گرفته نشده است.
مهر باطل بر پیشانی من، تو و شورای صنفی
انتخابات شواری صنفی هم که در سه شنبه برگزار گشت هم در واحد پسرها و هم برای دخترها ابطال شد. برای پسرها تعداد حد نصاب آرا 840 رای اعلام شده بود اما متاسفانه 721 رای به صندوق ها واریز شد. جنب و جوش کاندیداها و تقلب گیری آنا در این میان دیدنی بود، از طرفی دبیر شورای صنفی آقای ج. نیز رسماً حمایت خود را از دو تا از کاندیداها اعلام کرده بود. متاسفانه در جریان انتخابات تقلب های فراوانی صورت می گرفت و ناظران صندوق نه تنها گاهی محل را ترک می کردند بلکه در انتخاب دانشجویان نیز دخالت کرده و عده ای را معرفی می کردند. همه ی این کارها روی هم یک بی قانونی بزرگ به حساب می آمد، حتی آقای ا. که نمایندگان شورای حاضر در شورای صنفی بود دست به تحدید برخی از کاندیداها نیز زد. در نهایت هم انتخابات یکی دوساعت زودتر از سال گذشته اش تمام شد که دلیل آن نیز مبهم ماند.
در این جریان دکتر دانش شهرکی و نورالهی از کنار موضوع گذشتند و بعد از آن نیز برخوردی با متخلفین صورت نپذیرفت.
و اما نکته ی اصلی...
چرا دانشجویان رأی ندادند؟ آیا حس بی اعتمادی بین دانشجویان وجود دارد؟ آیا آنان باور ندارند که دانشجو هم می تواند کاری کند؟ آیا دانشجویان ما بی مسئولیت هستند؟ چه اتفاقی برای ما افتاده؟
در آن روز تعداد سه شنبه تقریبا تمام دانشجویان در دانشگاه حضور داشتند و برای صرف ناهار به سلف هم رفتند اما چرا رأی ندادند؟

دیدیم حالا که داریم میریم، زشت میشه از برخی دوستان که به هر حال کمک کردند، زحمت کشیدند، تشکر و قدردانی نکنیم. البته یه نظر خواهی کوچیک هم ازشون می کنیم:
نگهبان سردر دانشگاه: آقا برو سوار مینی بوس آبی شو. آی خانوم برو سوار مینی بوس شو پیاده حق نداری برییییی! کلاغ مینی بوس قرمز...
راننده مینی بوس قرمزه:کلاغه مخلصم. چاکریم. چه خبر. خوبی شما؟
مهدی پور: من از خوانندگان شما بودم. و همیشه امیدوار بودم شما یک روز هم با من تماس بگیرید و با من مصاحبه کنید. چون که این کارو نکردید دلم شکست؟؟؟!!!
دکتر گندمکار:کلاغ پدر سوخته. حالا علیه من مطلب می زنید!!!
آقای عرب: اگه من شمارو پیدا میکردم و به حاج آقا میگفتم کلی برام خوب میشد و دوباره پیش حاج آقا عزیز میشدم. ای شفیعی بیعرضه٬ دهنتو... (این عینا جمله ای بود که بهش گفته! ولی به علت بددهنی ایشان و حرمت خوانندگان نمی آوریم) نائینی آدم فروش
اِهِم،اِ، ببخشید اشتباه رفتیم. دستشویی بود.
رئیس حراست:آخیش. خدارو شکر. اینا دیگه کی بودند. دهن مارو.... هر چی بود کابوس بود. راحت شدیما٬ نه آقای موسوی.
دکتر دانش شهرکی: شما خیلی بزرگوارید. من از شما تشکر می کنم که خیلی به من گیر ندادید وگرنه من خودم می دونم که چقدر کم کاری کردم. در دوره من نشریات دانشجویی از بین رفت و کانون های فرهنگی و انجمن های علمی راکد شد اما شما هیچی نگفتید. امیدوارم که موفق باشید و زودتر از این دانشگاه برید.
مهدی راونجی:دستتون درد نکنه. خوب بود ولی اشکال شما این بود که از من تعریف نمیکردید این در حالیه که من خیلی آدم مهمی هستم و شما اینو هیچ وقت نفهمیدید.
مسعود علیزاده: کلاغ کیه داداش. برو درستو بخون ولمون کن.
هوی آقای ..، کجا؟ اینجا محوطه واحد خواهرانه برو بیرون تا ...!
واحد برادران: پول تمام پشت نویسی کلاس ها و دستشویی و مخصوصا آسانسورو ازتون می گیریم.
حاج آقا قاضی: ها... شانس آوردید که خودتون بی خیال شدید واگرنه می خواستم بدم پوستتون رو بکنند توش کاه پر کنند آویزون کنتتون دم در دانشگاه. این سعیدیانم که با این همه اِهن و تُلُب پیداتون نکرد.
واحد خواهران:
واحدی بی طرف:قرار است تا چندین سال آینده ساخته شود.(تا اون موقع کلاغ به تراکلیتوس تبدیل شده) تراکلیتوس نام پرنده ای در زمان دایناسورها که گوشتخوار است.
حراست واحد خواهران:
افشین قطبی: شما باید دل شیر داشته باشید و نگاهتون بین المللی باشه. و سعی کنید تو اوج خداحافظی کنید. مثل خودم.
آقایان و خانم های محترم | 15، ژ، م، الف، ت،G |
عزیزم من کلاغ نیستم:

دکتر جون تو دیگه چرا...؟!
قرار بر این بود که دکتر خرمشاد 24 اردیبهشت برای افتتاح سالن ورزشی در دانشگاه حاضر شود، اما نه ورزشگاه افتتاح شد و نه خرمشاد به دانشگاه آمد. دیدیم بد نیست در این آخرین شماره از نشریه در این زمینه یک نظرسنجی بزنیم و برداشت دانشجویان عزیز رو در این زمینه جویا بشیم. طی نظرسنجی در مورد بازگشت دکتر خرمشاد، معاون وزیر علوم به دانشگاه(که از تاریخ 31/1/1387 شروع شد) غالب آرا نشان می داد که دکتر خرمشاد به دانشگاه بازمی گردد. البته بیش از صد رای در مورد گزینه ی دوم در بازه های زمانی کوتاهی داده شده بود و این نشان می داد که دیگران نیز قصد در تغییر نتایج داشته اند. به هر حال دکتر خرمشاد به دانشگاه نیامد، و ورزشگاه نیز افتتاح نشد. ممکن بود برای بار دوم دانشجویان معترض و فرش و یخچال گرفته دانشگاه را با خاک یکسان کنند تا به دیگر خوسته هایشان برسند.
و اما ورزشگاه، این تنهای بی کس و کار که هیچ کس مسئولیت آن را قبول نمی کند. آخه کی می خوای ساخته بشی؟ ما که در حسرت دیدار تو آواره ترینیم!
یکی از پر رفت امدترین اتاق در روزهای اخیر دانشگاه

این لاشه را جمع کنید. لطفا! نه قیافه داره نه آب

با ۲۰ رایانه هم مشکل حل نشد. برای زمان انتخاب واحد باید برنامه ریزی کرد

بزرگترین متخلفان اختلاط طلب در دانشگاه قم، کسانی هستند که در دانشگاه قم ازدواج دانشجویی می کنند اما به جای برخورد برای شان جشن می گیرند!!!


من ... وجود ندارد ... این ... موجود نامُرده ... که زنده اش هم نمی شود انگاشت ... کلاغی بود که روزی د ر شهری به دنیا آمده ... به عبارتی آن دنیا را ترک کرده ... و به کلامی دیگر جای دیگران را تنگ ... خانواده را به زحمت ... وقت خود را بسی در زمان، مکان هیچ ... تلف؟ سپری؟ معطوف؟ نموده است ...
آدرس: در شبكيه چشمان شما؟ زیر آسمان؟ در چند درجه شمالي ها و چندين درجات شرقي ها؟ ... بديهيات...(دور و برت را ببین، کلاغ ها همه جا هستند)
و اینک با تو می گویم از اعماق صفرها و یک های این شبکه ی تیره و تار. پیامی دارم... با من بیا نه با پا! بالهایت را کجا گذاشته ای؟
آن زمان که همچون کلاغی بر دوش مترسکی به نام ... نشستیم و با قارقارهایمان خبر از راسوهای بی مروتت دادیم صدا را شنیدی؟ مفهوم بود؟
روزی از همان روزها به دیدارت آمدم تا همه با هم پری بگشاییم در آسمان خاکستری آن شهر(به امید آسمان آبی امروز).
امروز برمی گردم و می بینم راهی رفته ام. نه چندان دور. آنقدر که راهی رفته باشم در اندازه ی پاهایم و یا سقفی شکافته باشم به وسعت بالهایم. آنقدر که بدانم گردنه ی رخوت را پشت سر گذاشته ام و تو با منی!
اکنون شب گذشته... و دیگر چه باک. دود و مهی بود که بادش برد. بادی به قدرت فریادهای بی امان و دادخواه تو...
امروز نوبت توست تا کلنگی برداری برای ریشه کن نمودن این رخوت. رخوتی همچون شب تیره و تار... (شاید در نزدیکی و شاید در دلهای من و تو). رخوتی به سان شبی بدون ستاره های درخشان و تابش زیبای ماه... شبی که در آن تنها تاریکی احساس می شود...
برای کندن این ریشه کلنگ میبایست و بازوی لجوج که از کندن باز نایستد. کلنگی زن و روشن باش...
جهان به ما در کار است و ما افزار کار آنیم. پس چرا آن نکنیم که بهتر میتوانیم. وقت تنگ است؟
نیست.
آنگاه تنگ است که نگران پایان کار به دست خود باشیم. اما ما را چه به پایان کار؟
همیشه آغاز درست است. آغاز، نقطهی خط بیپایان آفرینش
كلام هرچه بيشتر گفته مي شود معنا بيشتر زير سوال قرار مي گيرد و سعی بر آن دارم تا سخن کوتاه و کلام را قطع کنم. کلاغ های بیکار را چه به سخنوری و پرده گشایی... کلاغ همان است که بود...
به امید کلاغ و کلاغ های دیگر...
خدانگهدار...

پشت صحنه کلاغ!
آخرین خط کلاغ را می نویسم...
قرارم بر این بود که این یادداشت را که آخرین یادداشت کلاغ هست، به صورت یک تاریخچه مختصر از فعالیت مان بنویسم اما هر کاری کردم نشد که نشد. حتی می خواستم طنزگونه بنویسم اما باز هم احساساتم بر من غلبه کرد. انقدر این چند وقت اخیر اتفاقات مختلف فکری و ذهنی برایم پیش آمد که برای این بار دستم به قلم نرود. الان هم نمی دانم چه می خواهم بگویم...!
اصولا هر فعالیتی که آغاز می شود، یک نوع دوستی میان افراد شکل می گیرد و فقط کافی است که همین چند نفر هم کسانی باشند که واقعا دوستشون داری. و و قتی هم که کار به طور جدی شروع شد باید زحمت بکشی وقت بگذاری و خلاصه بهای این کار را بپردازی تا عاقبت که کار به ثمر نشست شاید کمی لذت ببری. (این حرفهایی بود که قبل از شروع فعالیت کلاغ با هم زدیم. من و دوستانم. درست یک روز صبح روی صندلی چوبی یک پارک).
حالا بعد از هشت ماه فعالیت، برخوردها،نتیجه کارمان را دیدیم و البته مهمتر از همه ی اینها تجربه ای بود که از این کار به دست آوردیم. از تجربه های شب بیداری و غذا نخوردن که خوبشون هست گرفته تا وقتی مجبور باشی زمانی که ناراحتی یک مطلب طنز بنویسی یا دنبال مطلب بگردی. بخوام نخوام این آشی بود که من پختم و خودم هم باید تا آخرش بخورم!!!
امافواید این کار هم که مهم ترین بخش آن مختص به پیدا کردن دانشجوها بود به ما این امید را داد تا فعالیت مان را ادامه دهیم و بشویم این؛ یعنی کلاغ.
اصولا هر فعالیتی که آخرش می رسی که هم مجبوری از کاری که دوستش داری و با عشق دنبالش کردی و از همه نظر برایش مایه گذاشتی، ترکش کنی خیلی سخت است. انقدر که من الان دارم این یادداشت را می نویسم ..
ما هم خواسته یا ناخواسته پیوستیم به آخرین برگ تاریخ فعلی دانشگاه قم.
شاید هیچ وقت دیگر....
آخرین خط کلاغ را هر چه سعی می کنم نمی توانم و من هم اصلا می سپارم به خود شما...